
وقتی برای اولین بار گیتارتو برداشتی و آهنگ دلم برات تنگ شده جونم رو زدی و خوندی فکر کردم که خوشبختترین آدم روی زمین هستم که یه عشق به این پاکی و قشنگی دارم و این آهنگ شد تمام دلخوشی ها من. هر وقت و هر جا این آهنگ رو شنیدم خودم رو کنارت خوشبخت حس کردم و توی آسمونا با پرنده ها و ستاره ها این آهنگ رو هم آواز شدم. رفتی چون دلت اینطور خواست و من رو با یه دنیا حسرت و بهت تنها گذاشتی که قصه این عشق چرا اینجوری تموم شد و مدت ها از شنیدن آین آهنگ دلهره عجیبی داشتم. اومدی و دوباره خواستی کنار هم باشیم چون دلت اینو خواست و برام آهنگ: بذار بباره... اشکاری گرمت... رو شونههای مردونهی من... قدر یه دریا... بارونی میشه... چشم سیاه دردونهی من... رو خوندی یادته که چه وقت رو میگم. تازه با دوستات جمع شده بودین سرمایه گذاشتین و یه آژانس زده بودین هیچ وقت یادم نمیره چون فکر کردم راست میگی و باورت کردم مثل همیشه و ساده باورت کردم. اینبار برگشتی محکم و جدی تر از قبل حرفای قشنگ زدی اینبار محکم و راسخ تر از قبل و هنوز مدتی از اومدنت نگذشته بود که گفتی داری میری واسه همیشه... تنهام بذاری ولی تنهایی که من و تو با هم هستیم ولی فقط جسمی. گفتی میری و دوباره برمیگردی اینبار رفتنت بازی سرنوشت بود و گفتی که زمونه این رو برات رقم زده میری و دل رو میذاری و به کس دیگه ای هم نمیدی. یادته خیلی حرفا زدیم با هم و هر روز بیشتر از روز قبل عشق رو تو دلامون حس کردیم نگاههمون بیشتر گره خورد و امیدوار تر از قبل. رفتیم و رفتیم و رفتیم و چیزی مانع عشقمون نبود و هر روز برام حرفای قشنگ زدی و گفتی که گفتن این حرفا مسئولیت داره و پای مسئولیتش هستی. هر جا که الان پا میذارم حرفات مثل ناقوس تو گوشم بصدا در میاد . گفتم میری و تنهام میذاری میری و یادت میره دلت مال کسی بوده و گفتم میری و یادت میره نگاهت تو جشمای کی گره خورده و گفتم خاطراتمو پاک کن آخه من آدم این راه نیستم میدونی خوب دیگه طاقت ادامه این راه رو ندارم دیگه طاقت جدایی و حسرت خوردن رو ندارم. گفتی نکنم این کار رو گقتی ازت اینو نخوام من گفتم که خورد میشم نذار حقیر بشم ...گفتم می شکنم نخوا که شکستنم رو ببینی. گفتم می سوزم و خاکستر میشم نذار خاکستر شدنم رو ببینی. گفتی کنارمی واسه همیشه و همه جا. گفتی حسمم میره ولی روحم هست و دوباره این روح تو این جسم بر میگرده و گفتی حالا حالاها قصه داریم با همدیگه گفتی مرد نامردی نیستی و من باورت کردم مثل همیشه. گفتم اگه رفتی یادت رفت من کی هستم اگه فراموش کردی که یه چشم انتظار اینجا داری اگه رفتی و دلت رفت نذار من بفهمم بذار تو دنیای خودم خوش باشم و گفتی نیستی و نخواهی بود. گفتی موبایل میگری و تند تند به هم زنگ میزنیم تند تند برای هم نامه میدیم گفتی برمیگردی و من میام فرودگاه استقبالت آخ که چقدر خوشگل حرف زدی اون روزا گفتی داری میری که تنها باشی و تو تنهاییت سارا کنارت باشه. گفتی تو تنهاییت می خوای فقط من همدمت باشم گفتم این دستا لیاقتش خیلی بالاس و گفتی این دستا فقط فقط مال خودته گفتی این دست و این دل امانت میمونه پیشت تا یه روزی دوباره به صاحبش برگردونی. تو رفتی و من خیلی زود تنها شدم تنها شدم به یه دنیا خاطره. روز رفتن انگاری که زنده نبودم یه مرده متحرک . صدا نداشتم چون صدام رفته بود نگاه نداشتم چون با قدمات همراه شده بود بعدازظهر رفتم خونه و همه به احترام این تنهایی حرفی نزدن و من رو تنها گذاشتن با صدای گریه هام و تو اتاقم هیچ صدایی نبود جز صدای گریه و دلتنگی. یادت رفت من منتظر صداتم و یادت رفت که چشم انتظارت رو از نگرونی در بیاری و وقتی زنگ زدی دیگه مثل سابق نبودی آخه هنوز ۳ روز بود که رفته بودی. برام می نوشتی که دلتنگ با من بودنی. برام میگفتی که دلتنگ پیش من بودنی. برام نوشتی نوشتی که تنهایی و تو تنهاییت منو میخوای. گفتم دارم خورد میشم گفتی اینو نگو گفتم دارم می سوزم گفتی اینو نگو گفتم آخه دیگه چیزی ازم نمونده گفتی بر میگردی. گفتم طاقتم تموم شده گفتی بخاطر من تحمل کن. امروز دلم خیلی گرفته. هنوز یک ماه از رفتن نگذشته بود که یادت رفت من برای روز عشق چقدر منتظر می موندم و از ماه قبلش برات کادو میگرفتم و کارت می فرستادم یادت رفت تو روز عشق که همه آدما محتاج دوستت دارم ها هستن منم یکی از اون آدمام. وقتی گله کردم گفتی که دیگه تمومش کنیم گفتی که دیگه نیستی آدم این راه و رفتی برای همیشه ولی ای کاش فقط می رفتی گفتی دیگه سارای خاکستر شده رو نمیخوای دیگه نمیتونی با آدم شکسته بمونی خوب آخه دیگه مهم نبود خاکستر شده بودم خوب آخه دیگه مهم نبودم برات آخه دیگه ارزش نداشت بدونی که چه به سرم اومده خوب آخه دیگه چیزای بهتری پیدا کرده بودی آخه دیگه لزومی نداشت با من باشی ولی ای کاش که فقط رفته بودی و اینبار من تو دلم خوندم که دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره....... کاش هیچ وقت نمی فهمیدم که چمشام مال من نبوده. کاش نمی فهمیدم دستات تو دست غریبه بوده ای کاش نمی فهمیدم که قبل از اینکه بری من رو تنها گذاشتی . کاش که فقط رفته بودی و هیچ وقت نمی فهمیدم که این همه سال من فقط سایه بودم فقط برات وقت پر کن بودم که کاش که فقط رفتنت درد این دل وامدندهی من بود و هنوزم که هنوزه این رفتنت نیست که داغونم کرد و من رو شکوند. کاش که نمی فهمیدم اون روزایی که می اومدی برام میل میزدی فقط من تنها نبودم که چشم انتظار تو بودم کاش که نمی فهمیدم که روز آخر واسه من بود و واسه تو روز آخر با یکی دیگه. کاش که نمی فهمیدم که همه حرفات دورغ بوده و من ساده باورت کردم کاش که نمی فهمیدم که تو دلتنگ من هیچوقت نبودی .حالا فقط دعا میکنم که یه روزیی یه جایی یه وقتی چشام چشماتو ببینه و ازش بپرسه: که چرا؟ چرا با من؟
نظرات () 
اولین بار که دیدمت با خودم فکر کردم اگه این همه دروغ از همدینهای خودم شنیدم اگه این همه نامردی از هم دینهای خودم دیدم اگه این همه خیانت این همه بی عدالتی دیدم اگه از هم دین خودم کشیدم و ضربه خوردم لااقل یه غیر هم دین سر راهم قرار گرفت که نه دروغ میگه نه نامردی میکنه و نه خیانت. وقتی همه منعم می کردن که چرا با یه غیر هم دین خودت رفاقت کردی با افتخار می گفتم که این دیگه خیانت نمیکنه این دیگه دروغ نمیگه خوبیش اینه که این دیگه نامرد نیست وقتی همه بهم میگفتن که آخر این دوستی چی میشه همه میگفتن که عاقبت نداره بالاخره باید یه روز از هم جدا شین با غرور می گفتم که اشکالی نداره به صد تا زندگی مشترک با هم دین خودم می ارزه با افتخار می گفتم که اگر ۲ ماه هم با این آدم دوست باشم مزه واقعی عشق و عاشق شدن رو چشیدم دوستی با این آدم به یه دنیا می ارزه. میدونم بالاخره میاد روزی که سر به این وبلاگ می زنی و نوشته هامو میخونی می فهمی که چیکار کردی با من می فهمی که الان چه احساسی دارم نسبت به تو و به عشق تو. نمی خوام اغراق کنم به حرفی و به احساسی ولی مطمئنم که یه روز دوباره بر میگردی برمیگردی که طلب بخشش کنی برمیگردی که وجدانت رو راحت کنی بر میگردی و از من می خوای که یادم بره باهام چیکار کردی. ولی حالا فهمیدم که زرتشت هم دروغ میگه حالا فهمیدم که زرتشت هم خیانت میکنه حالا فهمیدم که زرتشت هم به پیروانش یاد نداده که نامرد نباشن. شبانه روز دارم کارتو تحلیل میکنم ولی به هیچ نتیجه مثبتی نرسیدم تازه به این مورد می رسم که آدمای قبلتر که ادعای عشق من رو داشتن لااقل به روم میگفتن که می خوان برن و دیگه دوستم ندارن یا میخوان چیکار کنن یا اینکه کس دیگهای رو دوست دارن و از این جور مزخرفات لااقل صریح و بی پرده خواسته هاشونو میگفتن از پشت بهم خنجر نزدن ولی تو چی تویی که تمام وقتم مال تو بود تویی که تمام فکرم مال تو بود تویی که تمام قلبم با همه احساسهاش مال تو بود تویی که همه رازهات پيش من بود همه رازهام پيش تو بود تويي كه سراسر ادعا بودي تويي كه از نامردي بد ميگفتي تويي كه از وفا و عشق و دوست داشتن ميگفتي تويي كه همه رو منع ميكردي تويي كه همه رو به خيانت محكوم ميكردي بايد مي فهميدم كه از همه نامردتري و خائنتر. تويي كه پشت سر عالم و آدم صفحه گذاشتي و بد گفتي از همه اونا بدتري دلم مي سوزه كه چرا نشناختمت چرا نفهيدم كه اونايي كه زيادي حرف ميزنن به كاري و چيزي تو عمل اندازه يه مگس هم نيستن و بايد مي فهميدم كه ارزش اين آدما از سوسك هم كمتره. اينارو از روي حرص و دلتنگي نمي گم توي اين چند ماه و اين مدت به اين نتيجه رسيدم. وقتي حرفات و كارات رو كنار هم مي چينم مي بينم من ساده بودم كه باورت كردم با همه فرق داري. تويي كه دوستات رو به خيانت و نامردي محكوم ميكردي بايد مي فهميدم از اونا بدتري وگرنه نميتونستي كنارشون دووم بياري. بغض تو گلومه بغضي كه هيچ وقت نميدونه چرا نمي تركه و راحتم نميكنه. وقتي يادم مياد كه چه جوري از اينكه پرهام به من زنگ ميزنه و تو داد و بيداد ميكردي بايد مي فهميدم كه ريگي تو كفشات كه مي ترسي يه روز فاش بشه و دستت پيش من رو بشه. بايد مي فهميدم دليل اين همه عصبانيتت مال چيه چطور نفهميدم كه تو از آبروي خودت مي ترسي كه پرهام حرفي بزنه كه من پي به چهره واقعيت ببرم و وقتي كه رابطه من و پرهام و بچه ها كاملا قطع شد و به نيتت رسيدي ديگه خيالت راحت بود كه كسي نيست دستت رو روو كنه. خيالت هم از بابت محسن راحت بود چون اون اينقدر وفادار بود كه نياد دستت رو پيش من رو كنه آخ كه چقدر تو پشت سر اين آدما حرف زدي و بدگويي كردي طوري كه چشم ديدن هيچ كدومشون رو نداشتم. احساسم هميشه بهم ميگفت كه يه جاي كارت مي لنگه ولي نميدونم چرا بهش توجهي نكردم. بايد همون موقع كه تو سينما تلفنت زنگ زد و روت رو كردي اونور صحبت كردي و با ميترا قرار گذاشتي بايد مي فهميدم كه هميشه هميني. هر چند به روت آوردم كه هميشه اينكارو ميكني ولي نميدونم چرا دلم گفت كه باورت كنم. حالا ميخوام بگم كه دارم شبانه روز دعا ميكنم كه دوباره ببينمت ببينم و تو چشمات نگاه كنم و بهت بگم كه دیگه برام مهم نیست روزگار چه جوری میگذره و کی تو قلبت. اصلا برام مهم نيست كه چه كسي اين وبلاگ رو مي خونه دوستات خودت هر كي. بذار همه بهفمن كه تو كي هستي و چهره واقعيت رو بشناسن. مطمئن باش كه يه روزي اين كره خاكي طوري ميگرده كه من و تو مقابل هم قرار ميگريم و تو شرمسار از اين همه دروغ و بدي من مغرور از شكست تو و شرمساري تو. خوشحالم كه يه چيز موندگار هست كه نميذاره يادم بره در حقم چيكار كردي خوشحالم که وبلاگم رو هنوز دارم. آره بخشيدمت ولي فراموش نميكنم چون نميخوام دوباره اشتباهم رو براي بار دوم تكرار كنم. اون بار كه رفتي نبايد اومدنت رو دوباره قبول مي كردم و بايد زودتر از اينها مي شناختمت ولي فكر كردم خدا يكي رو سر راهم گذاشته كه مثل خودم صادق و باوفاست. توي هنوز يك هفته از رفتنت نگذشته بود كه همه قول و قرارهات رو فراموش كردي و من ساده فكر كردم كه راست ميگي يك ماه از رفتنت نگذشته بود كه زدي زير همه قول و قراراهات هميشه بهت ميگفتم وقتي بري و رنگارنگ اونجاها رو ببيني و آزادي اونجا رو ببيني يادت ميره كه من كي بودم و كي هستم و تو هميشه محكومم ميكردي كه اشتباه ميكنم ولي خوشحالم كه به خودت حرفام ثابت شد. حالا ميگم كه چه آرزويي دارم: آرزو دارم كه دوباره ببينمت و بهت بگم كه اشتباه كردم و نبايد باورت ميكردم آرزو دارم كه دوباره ببينمت و تو چشمات زل بزنم بهت بگم كه ديگه بیمعرفت قلبم رو بهت نميدم.
نظرات () دورغی بزرگتر و زشتتر از چشمات نشنيدم، خيانتی سنگين تر از قلبت نديدم، من شکستم، محو شدم ولی دوباره بلند شدم. من توی چند ماه زندگی درون بهت و سردرگمی گم شدم. گم شدنم رو کسی نفهميد جز دلم. من ترک خوردم تو خاطرات و زندگی، من ذوب شدم توی ناباوری. شبانه روز هم سخن و هم اتاقم گريههام بود، جز با افکارم با کسی بازی نکردم. نگاه کردم، آه کشيدم، مرور کردم فرياد کشيدم؛ فرياد کشيدم با صدای بلند و خدايی که دروغی بزرگتر از تو نشنيدم. اعتراف کردم، گريه ها کردم پيش همونی که من و تو رو سر راه هم قرار داد که اين همه سال اشتباه کردم و فريب خوردم، فريب تو رو نه؛ فريب دل پاک و ساده خودم رو. زجه ها زدم که چرا باورت کردم. من پرپر شدم ريختم رو زمين، من قطره قطره چکيدم روی بالش ولی دوباره پيدا شدم بلند شدم و ساختم سارايی که سارا بود، ساختم سارايی رو که آرزوی همه بود. ترک خوردم ولی ياد گرفتم که ساده باور نکنم، گم شدم تو بهت و ناباوری ولی پيدا شدم تو عين ناباوری، رفتی، شکوندی، از بين بردی ولی پيروز نبودی. خورد شدم، محو شدم، قطره قطره شدم ولی به خود باليدم: که هميشه برنده منم.
نظرات () 
خدايا!
ذهنم پريشان است
قلبم بيقرار است
افکارم شوريده اند و
درمانده ام
پس رشته زندگيم را
به دستهای امن تو می سپارم
......توفان ميخوابد
و آرامش تو حکمفرما ميشود
میخواستم گامی بردارم اما وزنه های خواب چنان بر پایم سنگینی میکردند که انگار سالهاست لب بر لب زمین نهاده اند و هیچ کدام ترک این بوسه ی بلند تا خدا را نخواهد کرد چه برسد به اینکه به پاهایم فرصت شکستن مکان را بدهند و ناچار میخواستم لب بگشایم و کلام رهایی را زمزمه کنم اما این قفل حتی با کلید هم گشوده نشد انگار تعریف کلید را به فراموشی سپرده بود و از هیچ واژه ای فرمان نمی برد. چه برسد به اینکه به من اجازه ی تموج در بی فضایی بدهند.
گاهی خيلی دلم ميگيره....از همه چيز از همه کس....از همه جا....گاهی تو حکمت کارهای خدا ميمونم...يه روز همچين آدمو شاد ميکنه که آدم دلش ميخواد از ته دل داد بزنه....دو روز بعد همون شادی رو همچين از آدم ميگيره که آدم دلش ميخواد از ته دل گريه کنه....البته اينم ميدونم که همه ی کارهای خدا به صلاح ماست اما دلم خيلی ميگيره....گاهی حس ميکنم ديگه وقت رفتنه....بايد اسباب اثاثيه مو جمع کنم برم...حس ميکنم پير شدم...حس ميکنم کهنه شدم...حس ميکنم رو زمين سنگينی ميکنم....احتياج به سبک شدن دارم...احتياج دارم فکر کنم...اما مغزم ياری نميکنه...احتياج به گريه دارم....چشمام ياری نميکنه...احتياج به رفتن دارم....پاهام ياری نميکنه...از خدا میپرسم....خــــــــــــــــدا جـــــــــــــــــون؟؟؟؟؟؟؟....اين بازی ها تا کی ادامه دارن؟....تا کجا؟؟؟؟؟؟...چرا بايد تو اين سن حس کنم پيرم؟...چرا بايد همش تو خودم باشم؟....بــــــــگو چــــرا؟...چرا بايد بغضهام تلنبار بشن؟ ....اما خدايا هميشه گفتم بازم ميگم....راضيم به رضای تو....مثل هميشه همه چيز رو ميسپرم دست خودت...هر چی به صلاحمه همون بشه...ميگم:
خــــــــدايــــــا!
اگر صلاح تو بر من در سوختن من است ميسوزم
ولی اگر غير از اين است و آنها مرا به اختيار خود ميسوزانند
به همه آنها لعنت ميفرستم
و اين لعنت را از ته قلب برای اجرا
به تو تقديم ميکنم....
بازم ميگم.....خدايا شکرت....با همه سختی ها....با همه غم ها...با همه بغض ها....
شگفتا!
وقتي بود نمي ديدم ، وقتي مي خواند نمي شنيدم ...
وقتي ديدم كه نبود...
سارا
نظرات () 
این: ازت یه خواهشی دارم هر زمان احساس کردی دلت برای کسی لرزید خیلی آروم از زندگیم برو جوری برو که رفتنت منو نشکونه
اون: تو چی فکر کردی راجع من... دل من مگه دروازهس... هر جا برم مطمئن باش تو رو فراموش نمی کنم...
این: حالا هیچی نشد نداره... من مطمئنم وقتی بری همه چیزو فراموش میکنی.. من و خاطراتمو اسمم رو... یادت میره این کی بوده و برای تو چه نقشی داشته
اون: شاید ظاهرن همه چیز تموم بشه ولی مطمئن باش از دلم پاک نمیشی
این: چرا میشم کم کم محو میشه و بعد نابود
اون: تو شاید اینجوری باشی ولی منو نشناختی که وقتی کسی و دوستش دارم هیچ وقت فراموشش نمی کنم همیشه تو قلبمی و تو فکرمی. مطمئن باش وقتی برگشتم تمام جاهایی رو که باهات بودم اون روز گریهام میگیره
این: میخوام قبل از اینکه بیرونم کنی فراموشم کنی خودم از دلت بیام بیرون بیام همه چیزو همین جا قبل رفتنت تموم کنیم آخه راستش رو بخوای من نمیتونم من اینجوری نمی کشم طاقت ندارم وقتی یکی و اینقدر دوستش داشتم حالا هفته ای یکبار بعد هم ماهی یکبار بهم زنگ بزنه
اون: من تنهات نمیذارم قسم میخورم تحت هیچ شرایطی تنهات نذارم تند تند زنگ میزنم نامه می نویسم برات میل می زنم عکس می فرستم من به این سادگیها دست از سرت برنمیدارم
این: دوستش داری؟ هنوز بهش احساس داری؟
اون: نه به جون مامانم نه به جون سپهر. یه چیزی مال قبل بوده و حالا اصلا تموم شده
این: فقط منم؟
اون: معلومه که فقط تویی... خودت چی؟ فقط منم؟
این: به جون خودت میخوام دنیا نباشه فقط فقط خودتی... می بینی که ۲۴ ساعته باهامی وقت خالی ندارم که مال کسی باشه.
اون: من و تو زندگی کردیم سه سال با کسی بودم که میدونستم مال خودمه معنی واقعی عشق و عاشقی رو با تو فهمیدم... مزه واقعی عشق و چشیدم
ولی افسوس که من هیچ وقت نشناختمت... افسوس که من برات یکی نبودم و فقط من تو قلبت نبودم افسوس که همه اینها حرف بود فقط یه حرف ساده که با یه باد فراموش میشه و از بین میره... افسوس که باورت کردم البته من هیچ وقت نسبت به عشق خودم به تو شک نکردم و خیانت نکردم کاش اینقدر جسارت داشتی که واقعیتها رو میگفتی.
اون: سلام ... گلی صبحت بخیر
این: سلام گلم صبح توام بخیر
وقتی حرفات یادم میاد وقتی کارات یادم میاد اصلا باورم نمیشه که اینها همش سراب بوده باورم نمیشه که تمام ذهنیتم خراب شده ولی دیگه مهم نیست گذشتهها گذشته و باید از اونا عبرت گرفت برای حال و آینده این فقط ذرهایی از گفتمان من و تو بوده این فقط گوشهایی از خاطراتمون بوده ولی همیشه به خودم می بالم که وقتی کسی و دوستش دارم هیچ وقت به خیانت و دروغ فکر نمی کنم. من برندهی اصلی این رابطه هستم و تو بازنده تو برای همیشه پیش من بازندهایی بازندهایی که هنوزم که هنوزه جرات نداره برای اینکاراش توضیحی داشته باشه و اینقدر جسارت نداره که بگه تو راست میگی تو بازندهایی هستی که بعد باختنت هم جرات سر بلند کردن نداری درسته من و تو دیگه همدیگرو نمی بینیم ولی مطمئنم هیچ وقت روی توضیح برام نداری تو اینقدر این رابطه رو باختی که حتی روی عذرخواهی هم نداری ولی من با تمام بدیها باز هم دوستت دارم چون به قلب و عشق خودم ایمان دارم اصلا برام مهم نیست که دوست داری یا نداری با تمام این بدی ها میخوام بگم که بخشیدمت.
نظرات () هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پیاش بروید هر چند راهش سخت و ناهموار باشد. هنگامی که با بالهایش شما را در بر میگیرد تسلیمش شوید گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند. وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید گر چه ممکن است صدایش رویاهایتان را پراکنده سازد و همانگونه که باد شمال باغ را بیبر میکند. زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان میگذارد به صلیبتان میکشد.
همانگونه که شما را میپروراند شاخ و برگتان را هرس میکند و همانگونه که از قامتتان بالا میرود و نازکترین شاخههاتان را که در آفتاب میلرزاند نوازش میکند به زمین فرو میرود و ریشههایتان را که به خاک چسبیدهاند می لرزاند.
عشق شما را همچون شاخههای گندم برای خود دسته میکند میکوبدتان تا برهنهتان کند
سپس غربالتان میکند تا از کاه جدایتان کند
آسیابتان میکند تا سپید شوید
ورزتان می دهد تا نرم شوید
آنگاه شما را به آتش مقدس خود میسپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید.
(جبران خلیل جبران)
دوستای گلم پيشاپيش سال جديد عيد نو رو به همتون تبريک ميگم و اميدوارم که سال جديدتون مثل امسال من رنگی از بی وفايی و دروغ توش نباشه. برای منم دعا کنيد که سال جديد منم واقعا جديد باشه.
سال نو مبارک.
نظرات () ديگه از سر دلتنگی چشمامو خيس نمی کنم٬ ديگه دلتنگ عشق و عاشقی نمیشم٬ جای يه قلب نرم و لطيف تو سينهام يه قلب سنگی گذاشتم٬ جای چشمای عاشق تو صورتم يه جفت چشم نابينا گذاشتم که نه عشقو ببينه نه ببينه که کی دوستت داره٬ سوادمو گذاشتم در کوزه که ديگه نتونم بخونم که کی برام نامه نوشتم که برام نوشته دلم برات تنگ شده٬ صدامو تو گلو خفه کردم که يه موقع نتونم داد بزنم دوستت دارم و دلم هوای چشماتو کرده. ذهنم و شستم و پهن کردن رو بند زمونه که يادم نياد يه روزی کی بود و حالا چی شدم٬ يادم نياد حرفای قبل رفتن رو، يادم نياد که کی تو گوشم خوند هيچوقت تنهات نميذارم و هميشه عاشقتم و باهات میمونم. همه عکسا رو پاره کردم يادگاریهارو جمع کردم میخوام بسپرمشون به گذشته خوب وقتی هم که گذشتهها گذشته مطمئنم که ديگه بر نمیگرده. فقط نگاه میکنم ديگه فکر نمیکنم، مینويسم ولی خوب چون سواد خوندن ندارم برای همين ديگه نمیدونم چی مینويسم. ديگه جای دست کسی تو دستام خالی نيست ديگه جای نگاه کسی تو نگاهم پيدا نيست ديگه عشق کسی تو دلم هويدا نيست آخه همه رو فروختم و جاش چيزای تازه خريدم که به دنيای امروز و با چشمای امروز سازگاری داره دیگه میخوام به خودم دروغ بگم.
نظرات () 
نمیدونم اسمش رو چی باید بذارم تولد دوباره یا سازگار با اتفاقات نمیدونم شما هر چی دوست دارین اسمش رو بذارین. تا چندی پیش تمام نوشتهها مختص یه نفر بود وبلاگم مال یه نفر بود که برای اون می نوشتم ولی خوب همتون از ماجرای من و عشق من خبر دارین و تا حدودی میدونید که ماجرا از چه قرار بود و این مدت من چرا نبودم. خیلی سخت بود و هنوزم سخته و باور کردنش ناممکن ولی هیچ وقت کاری نشد نداره یا مجبوریم کنار بیام برخلاف میلمون یا فراموش می کنیم اونم برای همیشه ولی من ادعا نمیکنم که فراموش کردم و کنار اومدم آخه شماها هیچ کدومتون از من و عشق و من و دل من ۱۰۰٪ خبر ندارین نه فراموش کردم و نه کنار اومدم ولی اومدم که با همون نگاه ولی واقع بینانهتر زندگی کنم. یه چیزی بود که به نوع خودش تموم شده و بازگشتی نیست البته شاید داریم وانمود می کنیم که نه هیچ چیز عوض نشده به همون شکل سابقش باقیس ولی جفتمون میدونیم که خیلی چیزها عوض شده. در هر صورت اومدم بگم که من دوباره برگشتم شاید همتون از اینکه دوباره مجبورین چرندیات منو بخونید از برگشت من ناراحت شدین ولی خوب چه میشه کرد اینم از اون چیزایی که نمیشه ازش فرار کرد.
سلامی دوباره
نظرات () باران مي بارد...
دلم مي خواهد آنقدر گام بردارم در سايه ي دل ابري آسمان همگام و همصدا با صداي صامت تنها و تكيده ي گامهايم...
دستانم بي كلام ، نگاهم خيره به دوردستها... به ناكجا...، شانه هايم آرام اما مضطرب، لبانم بي هيچ عطري دل انگيز و كلمات سخت دلمرده اند در اين ثانيه هاي بي هدف، در خاطرم!
باران مي بارد...
باران...

این آخرین نوشته منه که مثل همیشه برای تو نوشتم بخاطر دوری. شاید اگه یه روزی خودمو و غمم رو پیدا کردم و فهمیدم کجای این کره خاکی جای منه و جای دل منه اومدم اینجا تولد دوباره خودم رو با اولین نوشتهام جشن گرفتم شایدم بار این جدایی اینقدر رو دلم سنگینی کنه که حسی برای نوشتن حالی واسه گفتن برام نذاره. هر جای این کره خاکی باشی بازم سارا دوستت داره. درسته فاصله زیاد شده ولی نه فاصله نه جدایی نه آخرین خدانگهدار نمیتونن عشق تو رو از دلم بیرون کنن همیشه بهت گفتم که تو آخرینی برای من. میخوام این دمای آخر اشکامو بدرقه راهت کنم و دلم رو زیر پات پهن کنم مبادا قدمات غباری بشن مبادا پاهات سست بشن و ضعیف گام برداری. گرید به حالم، کوه و در و دشت از این جدایی می نالد از غم، این دل دمادم فردا کجایی. بیاد اولین نگاه اولین قرار اولین سلام و اولین دوستت دارم و آخرین کلام می خوام بهت بگم:
سفر به خیر؛ سفر به خیر؛مسافر من
گریه نکن ؛ گریه نکن؛ به خاطر من
خدا نگهدارت
نظرات () آن که می گوید دوستت دارم
خیناگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود.

فرصتی نمانده پاهایم خسته است . باید رفت باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت
مرده ... نمی دانم چگونه...چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند...
شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم .... و بابقچه خاکستری
خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده های پر از ابهام و تردیدی که تو برایم
درست کردی می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به پایانش نیست.....
گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند .... و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش
گام هایم می پردازم . گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند ......

دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است
که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که
چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟
وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجیدروزی
تو را درخلوتم بپذیرم... بیگانه ای بودی هم قفس شده با من... برای
خود عالمی داشتی دورترازستاره های دوردست... درسرزمینی که
به روح من راهی نداشت... وناگهان ترا در روح خود احساس کردم ...

در هرکلامت صدای لغزیدن بهارروی تن یخ زده ی دشت زمستانی
شنیده می شد...تو بهارم شدی...بهار با تو جان گرفت ... تابستان
با بودن تو هست شد ... پاییزچشمان هفت رنگش را از تو گرفت و
زمستان نجابت کوهستانهای پر برفش را... تو برایم فرشته ـ عشق
شدی ولی تو خیانت کردی و رفتی... تو قلبم را خرد کردی ووجودم
را سوزاندی ...

به که باید دل بست ؟ به که شاید دل بست ؟ سینه ها جای محبت همه از کینه پر است . هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم پاسخ گوید . نیست یک تن که در این راه غم آلوده قدمی را به محبت پوید . خط پیشانی هر جمع خط تنهایی است ٬ خنده ها میشکفد بر لب ها تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی . از وفا نام مبر آنکه وفا خواست کجاست ؟ سخن از عشق مگو ٬ عشق کجاست ؟ دوست کجاست ؟ گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند بنگرش لیک مبوی ٬ دست گرمی که از عشق بفشارد دستت را به همه عمر مخواه ٬ در دل چاه گر سر کنی یا از سر غم آه کنی ٬ خنده ها بر غم تو دختر مهتاب کند . درد خود را در دل چاه مگو ٬ چاه با من و تو هم بیگانه است

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد
نظرات () 
آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم مرو
گفت جانا ناگزیرم ناگزیر
گفتم او را لحظه یی دیگر بمان
گفت می خواهم ولی دیرست دیر
در نگاهش خیره ماندم بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه های گریه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله های گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت وای
زندگی زیباست گاهی گاه زشت
گریه را بس کن مرا آتش مزن
ناگزیرم از قبول سرنوشت
شعله زد در من چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت میدانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
هایهای گریه بدرود بود
نظرات () 
دارم بار سفر میبندم، نه اینکه خودم قصد سفر داشته باشم و دلم بخواد مسافرت برم نه، آخه مجبورم وقتی عزیزت داره میره واسه همیشه تو هم مجبور میشی از دلش و یادش سفر کنی. نه اینکه اون بخواد و تو هم بخوای نه... آخه سفر همیشه فراموشی میاره برای همین منم رفتم یه چمدون خریدم که به قدره یه دنیا آشنایی و عشق و قرار و دوست داشتنه، فقط یه ذره هول شدم که چی بذارم چی رو نذارم و چیزیرو فراموش نکنم آخه بعدا حسرتش برام میمونه. فعلا یه لیستی تهیه کردم که فکر مینکم خودشون به تنهایی یه دنیا بار سفره
۱- دوستت دارم
۲- دلتنگتم
۳- تنها میشم
۴- فراموشت نمی کنم
۵- تا ابد عاشقتم
۶- خاطرههات برام زیادن
۷- با یادگاریهات چیکار کنم
۸- سینما ساویز پیاده رفتن تا سه راه
۹- سفره خانه عالی قاپو کندلوس
۱۰- سیاهکلان
۱۱- باغ وحش و پارک ارم
۱۲- اغذیه نشاط
۱۳- موزه دارآباد
۱۴- بستنی گل یخ
۱۵- بام کرج
فعلا همینا تو ذهنمه ولی هر چی فکر می کنم می بینم اینها واسه این سالها کمه. حالا چند روزی وقت دارم ،بازم پرش می کنم. آخ حتی نمیدونم مقصدم کجاس نمیدونم بلیطم رو واسه کجا و چه ساعتی گرفتی نکنه منو تو صندوقچه قدیمی خاطراتت همون صندوقچهای که یه بار گذرت بهش نمیفته جا بذاری و بری نکنه بلیط سفرم رو ناکجاآباد گرفته باشی. چقدر بده که ندونی کجا میری یا میخواد کجا بفرستت. چند روز مهلت دارم؟ کمتر از یکماه؟ وای این که خیلی کمه. چقدر زود فهمیدم که دیگه خیلی دیر شده. ولی مطمئن باش اگه بيرونم کنی اگه يادت بره حتی اگه ديگه نخوای اسمی از من ببری من هميشه دوستت دارم منتظرتم و هميشه فکر می کنم مال منی. و هميشه وسط هفته فکر می کنم که ۴۵ متری اومدی دنبالم و من از سرويس پياده شدم يا آخر هفتهها فکر می کنم با هم سينما رفتيم سفره خانه رفتيم و همه اونجاهايی که با هم می رفتيم و هميشه يادم ميمونه که اينجاها با تو بودم. فراموشت نميکنم تا هر وقت که اينجا (تا وقتی که اجازه دارم اینجا زندگی کنم)باشم .
نظرات () 
اگه يه روز شاد بودي آروم بخند که غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين شدي آروم گريه کن
که شادي نا اميد نشه.
نظرات () یک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود.... بهت گفتم : اين ديگه چيه؟
روت بر گردوندی و گفتی هيچی.
گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.
گفتی:نه.اين که اشک نيست.
گفتم:اگه اشک نيست پس چيه؟
گفتی: اين عشقه.
گفتم: عشق چيه؟
خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی چشمام! گفتی:عشق يعنی خاطره.
گفتم:خا طره چيه؟
گفتی: يعنی خاطره اولين بار که ديدمت. يادت هست؟
گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار يک لحظه بود و تموم شد.
گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه.
حا لا توی چشمات نگاه می کنم و يک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پايين مياد.....
نظرات ()

دل من باز گريست،
قلب من باز ترك خورد و شكست،
باز هنگام سفر بود و من
از چشمانت مي خواندم
كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد،
و از اين عشق گذر خواهي كرد،
ونخواهي فهميد،
بي تو اين باغ پر از پاييز است!
نظرات () هر چه كني بكن ولي
از بر من سفر مكن
يا كه چو مي روي مرا
وقت سفر خبر مكن
دل هیچ وقت بهت دروغ نمیگه هر چیزی رو که حس کرد مطمئن باش که درسته. مثل احساس من نسبت به دیشب
نظرات () 
رفتم به كنار رود
سر تا پا مست
رودم به هزار قصه ميبرد ز دست
چون قصه درد خويش با او گفتم
لرزيد و رميد و رفت و ناليد و شكست
این روزا خیلی تنهام از همیشه تنهاترم. این روزا خیلی تنها موندم تنهای تنها
نظرات () 
«میستاییم مهرِ دارنده دشتهای پهناور را؛ او که آگاه به گفتار راستین است، آن انجمنآرایی که دارای هزار گوش است، آن خوشاندامی که دارای هزار چشم است، آن بلندبالای برومندی که در فرازنای آسمان ایستاده و نگاهبانی نیرومند و بخواب نرونده است..»
(اوستای کهن، همان، صص 35 تا 56).
مهرگان بر همه ایرانیان مخصوصا گل خودم مبارک
نظرات () 
میخوام ازت خواهش کنم که آقا گل خودم میشه منم تو چمدونت قایم کنی و با خودت ببری یا اگه من تو چمدونت جا نمیشم دلمو نگاهمو توی چمدونت جا بدی؟ نمیگم که مواظبت باشم فقط بخاطر خودم میگم که تنها نمونم فقط به این خاطر میگم از غصه دوری تو من میمرم نه به خدا دروغ نمیگم نه اینکه جسمی میمیرم نه روحم میمیره وقتی هم روحت بمیره جسمت به چه کارت میاد اونم انگاری مرده. من وقتی دلواپست میشم وقتی دلم برات شور میزنه چه جوری باید از حالت خبردار بشم دیگه اینجا نیستی که به خونه زنگ بزنم به موبایلت زنگ بزنم ازت بپرسم آقا گل خودم رسیدی؟ خونهایی؟ حالت چطوره؟ آخ نگو دیگه صبح صبح منتظر صبح بخیرت نمونم یا وقتی دلم از همکارامو محل کارم گرفت چه جوری بهت زنگ بزنم گله کنم یا اصلا فکر کردی وقتی بری کی هست که نگران من میشه که رسیدم خونه تو تاکسی جام راحته. آقا گل خودم نگو که وقتی میری دیگه برات مهم نیستم یا تو برام اهمیتی نداری نگو که عشقمون به خط پایانش رسیده نمیخوام بشنوم نه نمیخوام بگی هیچی نگو هیس!! چه روزای سنگینیه چه روزای غمگینیه آخه هر روز که از خواب بلند میشم به لحظه خداحافظی نزدیکتر میشم هر روز که چشمامو باز میکنم یادم میاد یه روزی میاد که وقتی چشمامو باز کردم تو دیگه پیشم نیستی آره میدونم تو قلبمی تو فکرمی ولی اینا برای من کافی نیست من نگاهتو میخوام من دستای گرم و مهربونتو میخوام من احتیاج دارم به اینکه صداتو هر روز هر ساعت بشنوم من محتاجم به وجودت به گرمای وجودت به خندههات به اداهات من محتاج همه اینها هستم آخ گل من میخوام سرم رو رو شونههات بذارم یه دل سیر گریه کنم میخوام وقتی سرم رو میذارم رو شونههات تو با دستای مهربونت موهامو نوازش کنی میخوام گریه کنم و تو با دستات اشکامو پاک کنی و آرومم کنی نمیدونی چقدر دلم میخواد سرم رو بذارم رو سینه مهربونت اینقدر گریه کنم تا خوابم ببره یه خواب طولانی که وقتی رفتی بیدار نباشم و ببینم که کنارم نیستی.
نظرات () 
آسمون آبی٬ شبای پرستاره٬ بوی پاييز٬ همه دارن بهم ميگن که همين روزا عزيزت ميره سفر اونم يه سفر دور؛ اون ور دنيا پيش آدمای جديد و دنيای جديد. ديروز که با هم قدم می زديم سفره خونه رفتيم، شوخی ها، سربهسر گذاشتنها، بيرون اومديم سه باندهرو پياده رفتيم مثل هميشه همشون يکصدا فرياد ميزدن که سارا خانومی بخند، شاد باش٬ لذت ببر ديگه فرصت نداری و اين روزا بايد تو خاطراتت مرور کنی آره دستشو بگير تو چشماش نگاه کن بوی تنش رو ذخيره کن نگاهشو بخاطر بسپر، دستاش محکم بگير تو دستات فشار بده حسش کن تو حست غرق شو چون ديگه سارايی چيزی نمونده که عزيزت، عشقت، تمام جونت از پيشت بره. وقتی تو تاکسی نشستيم که درختی بريم يادته قول گرفتم که ماهی يکبار بهم زنگ بزنی دلم گرفت ميدونی چرا؟ آخه هميشه واسه زنگ زدن ازت قول نگرفته بودم اونم فقط ماهی يکبار آخه من و تو هر روز بيشتر از ۱۰ بار با هم حرف ميزديم حالا دارم ازت قول می گيرم که ماهی يکبار بهم زنگ بزنی و منتظرم نذاری، ميدونستم که از ”دل برود هر آنکه از ديده برفت“ نه اينکه تو بی وفايی نه اينکه فراموشم ميکنی نه بخدا چون ميدونم راه دور، غربت خودش اينکارو باهامون ميکنه. دلم ميگيره گل من برای آخرين قرار آخرين نگاه آخرين دوستت دارم آخرين خندهها و شوخیها. دلم ميشکنه واسه اون روز تو فرودگاه وقتی تو سالن انتظارو پشت سر گذاشتی و ميخوای سوار هواپيما بشی و من بدون تو بايد برگردم خونه. از الان گريهام ميگيره وقتی تو ميری من بين اون همه دوست و آشنا و فاميلات و خانوادت تنها و غريبم يا وقتی که ميگم خوب حالا ديگه بايد چيکار کنم. گل من ميدونی که تحمل اينا برام سخته پس برام دعا کن که بتونم تحمل کنم غم دوريتو. يعنی ديگه نه صداتو دارم نه خودتو نه نگاهتو و نه... پس کی برام گيتار بزنه و بخونه پس من برای کی بگم امروز اين قسمت تابلومو کشيدم و بعد بگم تابلوم تموم شد. نه گلم نه قند عسلم گريه نميکنم لااقل پيش تو گريه نميکنم و ميذارم وقتی رفتی اون موقع برات مثل رگبار اشک می ريزم . آخ که چقدر بی تو بودن سخته. خدايا صبرم بده.
دوستت دارم - دوستت دارم- دوستت دارم واسه همیشه دوستت دارم
نظرات ()